* اشاره
ـ سال 1342 بود که در مدرسة علميه مجتهدي در تهران ثبتنام کرد و شد طلبة امام زمان ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ
ـ به قم آمد و در مدارس حقاني، حجتيه، فيضيه، حجره گرفت و در درس اساتيدي چون آيت الله فاضل لنکراني، آيت الله سبحاني، آيت الله گلپايگاني، آيت الله مرتضي حايري حاضر شد.
ـ در ايام انقلاب، منوهاي تبليغياش را شروع کرد. در گچساران و اهواز دستگير شد.
ـ نمايندگي حضرت امام در اصفهان و قرارگاه کربلا و نيز مسؤوليت نظارت بر کل سپاه پاسداران را بر عهده گرفت.
ـ بعد از جنگ، نمايندگي ولي فقيه در سپاه قم و نيز نمايندگي در دافوس را پذيرفت و تدريس در دانشگاه امام حسين ـ عليه السلام ـ را شروع کرد.
ـ در حال حاضر عضو هيئت علمي دانشگاه امام حسين ـ عليه السلام ـ است و هفتهاي سه روز علوم سياسي و نظام دفاعي اسلام را تدرسي ميکند.
حجت الاسلام و المسلمين ....... محقق، که در اين گفتگو، ما را به اوايل جنگ و ياد شهيدان خرازي، محلاتي و خيليهاي ديگر را براي ما زنده نمود، بخوانيد.

1. از روزهاي شروع جنگ، در جبهه بوديد؟
نه خير، دو سال اول را توفيق حضور نداشتم، از طرف حضرت امام، مسءوليت نظارت بر کل سپاه پاسداران را داشتم. در نتيجه بايد تهران ميماندم. اما خوشبختانه بعد از عمليات خيبر، توفيق حضور پيدا کردم و تا آخر جنگ بودم.
2. حاجآقا، ظاهراً مدتي هم نمايندگي حضرت امام در لشکر اصفهان را بر عهده داشتيد؟
بله، بعد از اينکه حوادثي در اصفهان رخ داد، شهيد محلاتي خدمت امام رسيديم و ايشان، سردار سيفاللهي را مسؤول رسيدگي به اوضاع اصفهان کردند و بنده را هم به عنوان نمايندة خودشان به همران سيفاللهي به اصفهان فرستادند.
3. اين حوادث، مربوط به جريانات سيدمهدي هاشمي بود؟
بله، باند سيدمهدي هاشمي، به شدت فعال شده بود و ما وظيفه داشتيم با مديريت لازم و ايجاد هماهنگي بين عناصر انقلابي که بعضاً دچار تشتت شده بودند، اصفهان را از حالت بحران بيرون آوريم که الحمدلله چنين هم شد.
4. بعد از اين جريان، به جبهه رفتيد؟
بله، ابتدا مسؤوليت قرارگاه کربلا را پذيرفتم و بعد عازم جبهه شدم.
5. مرکزيت قرارگاه، اصفهان بود؟
نه خير، اهواز بود که اصفهان هم جزء آن ميشد. به اهواز که رفتيم، تا آخر جنگ ماندگار شدم. در اهواز که مستقر شدم، خانهام را در اختيار برادران سپاهي گذاشتم و خودم هم اغلب روزها در قرارگاه بودم. آقا محسن رضايي، رحيم صفوي، شمخاني ديگر سرداران، اغلب جلسات سري و خصوصيشان را در آن خانه برگزار ميکردند و بنده هم در جلسات عمومي و غيرتخصصيشان حاضر ميشدم.
6. رمز اصلي مقاومت مردم ايران و رزمندگان اسلام را در چه ميدانيد؟
در پاسخ اين سؤال، لازم ميدانم از يکي از روحانيون مبارز و دلير ياد کنم که در شرايط خيلي سخت و در ايام محاصرة آبادان، در آبادان ماند و تا آخرين نفس مقاومت کرد و آبادان را از خطر سقوط نجات داد و آن شخص بزرگوار، حاجآقا جمعي بود که خودش، براي من چنين تعريف کرد. در ايامي که آبادان نيمهمحاصره بود و نيرهاي رزمنده، پراکنده و مأيوس از مقاومت شده بودند با اصرار تعدادي از رزمندهها روبرو شدم که ميخواستند آبادان را ترک کنم، اما به آنان گفتم که من نمايندة حضرت امام هستم و بايد از ايشان تعيين تکليف کنم. با حاج احمد تماس گرفتم و جريان را براي ايشان گزارش دادم. ايشان بعد از نيم ساعت با من تماس گرفت و گفت که امام فرمودند بايد در آبادان بايستيد و تا آخرين لحظة ممکن، مقاومت کنيد که انشاءالله پيروزي با رزمندگان اسلام است. حاجآقاي جمعي ميگفت: وقتي که پيام امام را به جمع از هم پاشيده و پريشان رزمندهها که هر کدام در گوشهاي افتاده بودند، رساندم، صداي تکبيرهاي پيدرپيشان بلند شد گويي که ملائک هم با آنان همصدا شده بودند و آنجا بود که همگي با هم سوگند خوردند که تا آخرين قطرة خونشان در آبادان بمانند و شهر را از سقوط نجات دهند.
7. پس کليد اصلي، پيام امام بود؟
بله، به يقين چنين بود. چرا که پيام امام، يک پيام معمولي نبود؛ يک پيام قدسي و الهي بود و رزمندهها به اين باور و درک رسيده بودند و در امام ذوب بودند. بعدها هم آبادان با عمليات ثامنالائمه به کلي از اسارت درآمد و آزاد و رها شد. ياد حاجآقا جمعي و رزمندگان اسلام بخير.
8. چنين شنيدهام که جبهه، يک دانشگاه انسانسازي بود که نوجوانان و جوانان بسياري را به سر حد کمال و تعاليشان رسانده. آيا ميتوانيد به نمونههاي عيني چنين تکامل يافتگان اشاره کنيد؟
در يکي از گردانهاي لشکر 7 وليعصر، به جواني برخوردم که هنوز بيست سالش نشده بود. از احوالاتش پرسيدم، اطرافيانش با خنده و شوخطبعي خاص گفتند که حاجآقا، کمسالياش را نگاه کن، از ما جلو زده و ازدواج کرده است. فهميدم که چند روز پيش ازدواج کرده و بلافاصله به جبهه آمده است. وقتي بهش گفتم: حداقل چند روزي پيش خانوادهات ميماندي، جواب داد: حاجآقا! جبهه، امر امام است و امر امام را نبايد تأخير انداخت، و وقتي به او گفتم: پس حداقل صبر ميکردي بعد از عمليات، ازدواج ميکردي؟ جوابم داد: حاجآقا! ازدواج، امر خداست و امر خداوند را نبايد تأخير انداخت.

9. حاجآقا! اسمش چي بود؟ زنده است يا شهيد شد؟
اسمش خاطرم نيست؛ اما از دوستانش شنيدم که در همان عمليات شهيد شد. جواني بود که لهجة غليظ عربي داشت و از بچههاي دلير خوزستان بود. يادش بخير.
10. حاجآقا! ميگويند در جبهه، يکرنگي و صميميت بود و از همه قشر و طبقه بودند و با حداقل اختلاف و کشمکش، کنار هم ميجنگيدند و دشمن را از خاک ميهن اسلامي بيرون ميراندند... .
کارگر، کشاورز، چوپان، استاد دانشگاه، دانشجو، طلبه، باسواد و بيسواد، همه بودند. يادم ميآيد استاد دانشگاهي بود از صنعت نفت که به همراه دانشجويانش آمده بود و آموزش ميديدند تا از اروند بگذرند. به دستور آقا محسن رضايي، از شرکت در عمليات محروم شده بود. به اين علت که ايشان از معدود افرادي که تخصص لازم در رشتة خاص خودش را داشت و دانشگاههاي کشور به امثال او نياز داشت. آن استاد دانشگاه، پيش من آمد و التماس ميکرد تا شفاعتش کنم و اجازه بگيرم تا در عمليات شرکت کند. شما ببينيد چه انسانهايي و با چه وسعت نگاههايي در جبهه بودند. از آن جوان خوزستاني تا اين استاد دانشگاه.
11. شفاعتتان کارساز افتاد يا نه؟
نه خير، آقاي رئوفي گفتند دستور فرمانده کل سپاه است و نميشود کاري کرد.
12. در طول ساليان متمادي که در جبهه بوديد، آيا لحظاتي پيش آمد که تحت تأثير رفتار و کردار کسي يا کساني شويد و آن برخوردها به نوعي در دل و جان شما به خاطره تبديل شده باشد؟
سراسر لحظههاي جبهه، خاطره است و دلانگيز. اما لحظاتي بود که تکان دهنده بود. هيچ وقت از خاطرم نميرود؛ چند نوجوان به چادر بنده آمدند و گفتند که ميخواهيم خمسمان را بدهيم. گفتم: خمسِ چي؟ شما که مال و اموال نداريد. يکي گفت: حاجآقا! ما هفت هزار تومان داريم. بايد خمسش را بدهيم. من مانده بودم و يک دريا صفا و صميميت، بالاخره راضي نشدند، خمسشان را دادند و بعد هم بقيه پول را به من دادند و گفتند: خرج نظام جمهوري اسلامي ايران بکنم و به امام سلام برسانم و رفتند. به خدا، همين الآن که اين لحظات را مرور ميکنم، حسرتهايم تازهتر ميشوند و به خودم نهيب ميزنم که اي فلاني! نکند دنبال مال و عنوان و مقام باشي. شيريني زندگاني را آن نوجوانان، با آن صفاي درونيشان يافتند و رفتند، بههوش باش! اين سيرهها را بايد به جوانان و نوجوانان منتقل کنيم تا شيوة شيرين زندگيکردن را بياموزند.
13. ميگويند، جبههها لبريز از عرفان و معرفت بود... ؟
عرفان به معني اصلياش در جبههها موج ميزد. خيلي از علماي بزرگ از جمله آيت الله بهاءالديني، اشرفي اصفهاني، قدوسي و مدني، دائم به جبههها ميآمدند. حاجآقا حايري شيرازي، برادري داشت بهنام شيخ صدرالدين که عالمي عارفمسلک و دانشمند بود. ايشان وقتي که جبهه ميآمد، با اصرار ميخواست در خط مقدم حاضر شود. ميگفت: در خط مقدم، انسان، قوه توکلش به خدا اوج ميگيرد.
14. معرفت و عرفان جبههها از کجا نشأت ميگرفت؟
از دم قدسي و مسيحايي حضرت امام ـ رحمه الله عليه ـ .
15. در جبهه بيشتر با چه کسي انس داشتيد؟
با شهيد حاج حسين خرازي، فرمانده رسيد لشکر امام حسين ـ عليه السلام ـ

16. ويژگي برجستة خرازي؟
مديريت قوي و سعة صدري که داشت و با همين ويژگي بود که لشکر امام حسين ـ عليه السلام ـ را با تمام نگاههاي اعتقادي و سياسي که بين اعضايش بود سرپا، زنده و با کارآيي بسيار بالا نگهدارد. طوريکه در شرايط حاد و بحراني جنگ، اين لشکر امام حسين بود که وارد عمل ميشد و گرهگشايي ميکرد.
در عين حال حاج حسين، از اختلافات و جناجبنديهايي که بين عناصر انقلابي بهوجود ميآمد رنج ميبرد و سعي داشت با محور قرار دادن فرمايشات ولي فقيه، حضرت امام، به تمام کدورتها و چند دستگيها خاتمه دهد.
17. سر مزار کداميک از دوستانتان بيشتر حاضر ميشويد؟
شهيد محلاتي. ايشان براي من الگوي صبر بودند. با اينکه از پيشتازان انقلاب اسلامي بودند اما کوچکترين علاقهاي به؛ عنوان، مقام و موقعيت نداشتند. تنها عشق ايشان، حضرت امام بود و با اشارة امام حاضر بود تا چين و ماچين و حتي دور افتادهترين روستاهاي کشورهاي آفريقايي برود و با حداقل امکانات و تحت شرايط خيلي سخت به آنها نماز و احکام ياد بدهد. شهيد محلاتي از جمله کساني بود که در امام ذوب شده بود و به عشق امام بود که نعمتها و افتراها شنيد؛ اما ماند و سپاه پاسداران را انسجام بخشيد.
18. اکنون که نه از خمپاره و موشک و گلوله خبري هست و نه از خاکريز و سنگي و هود، آيا امکان شهادت هنوز هم باقي است؟ آيا جوانان و نوجوانان اين عصر هم ميتوانند آرزوي شهادت بکنند؟
هر زمان و هر مکان که به وظيفه و تکليف خودمان عمل کرديم و يار امام زمانمان شديم، به يقين به توفيق شهادت نايل خواهيم شد. انشاءالله
با تشکر